امیر علی نخعیامیر علی نخعی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

پسرطلایی

دردت به جونمممم

امیرعلی من الهی مامان فدات بشه قربون اون چشمای نازت قربون اون موهای بورت فدای اون دستای کوچولوت... پسرم بمیرم برات که داری دندون در میاری باز و درد میکشی این دو روز که پیشت بودم کلی بد قلق شده بودی و همش میخواستی بغلت کنیم و راهت ببریم تا زمین مینشستیم کلی غر غر میکردی و گریه الهی فدای اشکات بشم که عین تیله از چشمات پایین میومد..خیلی درد داره نه؟  وقتی میخوابی دلم میخواد فقط نگات کنم از بس که تو مظلومی از بس که تورو دوست دارم دو روز پیشت بودم الان که اومدم سرکار حسابی دلتنگتممممممممم دلم داره برات پر میزنه مامانییییییی .....
12 بهمن 1392

امیر علی خان به نمایشگاه کتاب میرود.

امیر علی خان بابا » امروز باهم رفتیم نمایشگاه کتاب کلی باهم کتاب نگاه کردیم خیلی ذوق زده بودی و چند تا کتاب انتخاب کردی چنگ زدی و مزه کردیشون دیدی خوبه منم برات خریدم الان هروقت وقت اضافه میاری از وقتت استفاده میکنی و حسابی کتاب میخوری!! خلاصه بعد کلی گردش تو نمایشگاه چشمم به یه غرفه افتاد که بچه ها اونجا نقاشی میکردن باهم رفتیم داخل اونجا پر از مداد رنگی و ... بود شما خیلی خوشت اومده بود نشستی روی یه صندلی کوچولو یه مداد برداشتی و شروع کردی به نقاشی ماهم حسابی ذوق کردیم . منم نقاشیتو برداشتم تا اولین نقاشیتو یادگاری نگه دارم ...
5 بهمن 1392

مبارک باد برتو این روز خجسته

  امیرعلی جان تولدت مبارک عزیزترین بودن تو خنده های تو نفسهای تو را باتمام وجود دوست داریم بمان و بخند و شاد باش که زندگی باتو قشنگ است همیشه عمر دوستت داریم از طرف مامان بزرگا و بابابزرگا ...
5 بهمن 1392

مبارک باد برتو این روز خجسته

امیرعلی جان تولدت مبارک عزیزترین بودن تو خنده های تو نفسهای تو را باتمام وجود دوست داریم بمان و بخند و شاد باش که زندگی باتو قشنگ است همیشه عمر دوستت داریم از طرف مامان بزرگاو بابابزرگا ...
5 بهمن 1392

مروایدهای سفید

پسرم امیرعلی مامان فدای قشنگیات برم من آقااااا واقعا برای خودت مردی شدی ماشااله همچین قشنگ و مردونه دست میدی که ادم هوش از سرش میپره همین که بیدار میشی یا من از سرکار میام بهت میگم سلام مامان دست بده تندی دست راستتو میاری جلو و محکم دست میدی اونوقته که میخوام بچلونمت واااااااای دیروز حسابی باهات بازی کردم اینقده فشارت دادم که نگو اخه روز به روز داری بانمک تر میشی راستی دیروز تو همون ورجه وورجه هات دیدم اون ته دهنت یه سفیدی نمایان شده اره دیگه اینطوری باید دهنتو ببینم دیگه اخه مگه میذاری دست به دهنت بزنم!!! دیدم بلللللللللله نوک دوتا دندونای اسیای پایینت زده بیرون می دونستم به زودی میزنه بیرون چون خیلی میخاروندیشون خداروشکر این چند...
5 بهمن 1392

پسرم همه زندگیم

داشتم به عکسات نگاه میکردم یک آن متوجه شدم چقدر بزرگ شدی مامانی. چقدر زود گذشت. خنده هات عین یه مرد بزرگ و بالغ شده.گاهی به تو که نگاه میکنم یدفعه میپرسم یعنی این پسر منه؟؟؟!! نه اینکه ناراحت باشم ها نه فقط اینکه گذر زمان رو کامل حس میکنم با دیدنت خدارو هزاران بار شکررررر پسرم بی نهایت دوستت دارم صدای نفسهاتو صدای قلبتو با همه وجود می پرستم من و بابا عاشقانه دوستت داریم
3 بهمن 1392

قدمهایی کوچک، شوقی بزرگ

پسر قشنگم اومدم برات از قدمهای کوچولوت بگم همه میگفتن ماشااله تو حسابی شیطون بلایی و کاراتو زودتر از سنت انجام میدی و واقعا هم همینطوره. تو خیلی وقته 4دستو پا میری و من امیدوار بودم تا یه سالگیت دیگه راه بیفتی اما گویا تو این زمینهیه کوچولو تنبل شدیالبته بنظرم از برداشتن قدمات میترسی پسر طلایی من دیشب من و شما خونه تنها بودیم برات تخمه مغز میکردم و میخوردی که اومدم پرتغال پوست کندم تقریبا سه چهار قدمی با من فاصله داشتی و بدون کمک ایستاده بودی منم تو حال و هوای خودم بودم و مشغول پوست کندن همه پوستشو که کندم یه دفعه دیدم بدون کمک چندتا قدم برداشتی و اومدی بغلم و پرتقالو گرفتیالهی مامان فدات بشه تو راه رفتی واااااای جیغ و هورایی بود...
3 بهمن 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرطلایی می باشد